نیروانانیروانا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
زندگی مشترکمانزندگی مشترکمان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

نیروانا و سانیار فرشته های زمینی من...

خاطرات زایمان و تولد پسرم

1393/3/10 21:44
642 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزای مامان انقد درگیر بودم که وقت اپ کردن نداشتم.خطا

صبح روز 25 اردیبهشت یعنی وقتی که من 38 هفته و 3 روز بود که حامله بودم صبح با پدرتون و 2 تا مادر بزرگاتون رفتیم بیمارستان که به من امپول فشار بزنن تا زایمان کنم غمگین.نیروانا عروسکم شما هم پیش خالت موندی و من از اینکه یک شب پیشت نیستم خیلی ناراحت بودمغمناک.شب قبل از بیمارستان استرس و هیجان خاصی داشتم از طرفی خوشحال بودم که پسرم و می بینم و از طرفی هم می ترسیدم.شبش دعا کردم و صبح برای نماز بیدار شدم و نماز خوندم و بعد از صبحانه راهی شدیم.وقتی به بلوک زایمانی رفتم ساعت 9 بود آخه دکتر گفته بود ساعت 9 بیمارستان باش.تا کار پذیرش انجام شد ساعت 10 به من امپول فشارو زدن اول دردا کم بود و من با تنفس به کاهش درد کمک می کردم ولی ساعت 11 دردا شدید شد و من جز فریاد کار دیگه ای نمی کردم زمان می گذشت و شرایط خیلی سخت تر می شد ولی خدا بهم کمک کرد و پسرم بعد از تحمل کلی درد ساعت 16:35 دقیقه بدنیا اومد و وقتی روی سینم دکترم گزاشتش احساسی داشتم که قابل وصف نیست.سانیار پسرم از دکترم ممنونم که تمام مدت بالای سرم بود و قران خوند و اخر سر هم اذان در گوشت گفت.بحرحال پسرم تو بدنیا اومدی و من خدا رو این روزها بیشتر شاکرم که مثل خواهرت صحیح و سالمی.آرام

پسرم هیچ مشکلی نداشتی و ما فرداش مرخص شدیم ولی 4 روز که گذشت دیدم چشمات زرد شده و بینیت هم زرده فوری فردا بردمت پیش دکتر نیروانا برات تشکیل پرونده دادم و بعد دکتر گفت بله زردی داره برات ازمایش نوشت و جواب 15.5 بود دکتر گفت باید تو دستگاه بری و ببرمت بیمارستان.انگار دنیا رو سرم خراب شد گفتم دکتر من بیمارستان نمی تونم برم دخترم تنها میشه آخه عزیزم یک شبی که پیشت نبودم خیلی بیتابیم و می کردی.دکتر هم گفت پس یا دستگه بخر یا اجاره کن.من هم فوری خونه اومد و پدربزرگت هم رفت و دستگاه فتوتراپی رو خرید عزیزم 7 روز تو دستگاه بودی و من 8 بار شما رو بردم و ازمایش زردی دادی آخه دکتر می گفت باید هر روز بره که یه وقت نره بالا زردیت.خیلی اذیت شدم و همش نگرانت بودم و روحیم خراب تا اینکه ازمایش 8 زردیت به 10 رسید و دکتر گفت دیگه نه قطره می خواد نه دستگاه.آرامعزیزم زردیت تا خوب شد دیدم فرداش یک چشمت مدام داره قی می کنه تا 5 روز چشمت همین جوری بو تا اینکه بعد 5 روز گریه کردی و دیگه از فرداش چشمت قی نکرد.خیلی تو این مدت حرص و جوش خوردم تازه داره روحیم خوب میشه و شما هم داری تازه تپل می شی.عزیزم بحرحال فقط از خدا سلامتی تو و دختر نازم و برای همیشه می خوام.

عروسک نازم نیروانا از شما می خوام بگم که روزی که از بیمارستان اومدیم خیلی دلتنگ و ناراحت بودی و مدام بهونه می گرفتی و تا 4 روز فکر می کردی من و می خوان ازت دور کنن و حتی با سانیار بد بودیگریه.بعد از یک هفته همه چیز خوب شد و برادرت هم خیلی دوست داری و مدام نازش می کنی یا بوسش می کنی و همش می گی رو پام بزارش و وقتی اروغ سانیارو می گیرم می دویی میای پشتش می زنی.قوربون دختر با محبتم برم که انقد برادرش و دوست داره راستی به سانیار می گی دادا بوس.عروسکم امیدوارم روزهای خوبی و کنار برادرت داشته باشی.دوستون دارم بووووووووووووسبوسبوسمحبتمحبت.

یک روزگی سانیار:

سانیار تو دستگاه:

شروع پستونک از روز 14:

صورت معصوم پسرم تو خواب:

بوس فرستادن نیروانا برای سانیار:

محبت خواهری همرا با فشردن داداشی:

اولین باری که خودم بردمت حمام:

عرسک دوست داشتنی من:بوس

 

پسندها (3)

نظرات (3)

مامان آوا
11 خرداد 93 11:52
امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت فرشته آسمانی زمینی شدنت مبارک
الی مامان نیروانا و سانیار
پاسخ
مرسی عزیزم از متن زیبات برای سانیار خیلی محبت داری
مامان آوا
11 خرداد 93 12:02
وااااااااااااااااااااااااااای خدا چه پسری خدا نگهش داره براتون ((ماشاالله)) خیلی نازه مامانش براش اسپند دود کن بووووووووووووووووووووووووس برای نیروانا و سانیار
مامان
14 خرداد 93 10:05
سلام عزيزم خيلي خوشحال شدم فارغ شدي ماشالله چه گل پیری داری شبیه این عروسکای نوزاده،یکی بگیربذارشون کنارهم عکس بگیر،دوتانی نی کوچولوخیلی سخته ،انشالله زودترهردوبزرگ بشن عزیزم،نیرواناکوچولوروببوسش من همیشه میام وبلاگتو میخونم
الی مامان نیروانا و سانیار
پاسخ
سلام.مرسی عزیزم.محبت داری.خوشحال میشم به ما سر بزنی.