خاطرات زایمان و تولد پسرم
سلام عزیزای مامان انقد درگیر بودم که وقت اپ کردن نداشتم.
صبح روز 25 اردیبهشت یعنی وقتی که من 38 هفته و 3 روز بود که حامله بودم صبح با پدرتون و 2 تا مادر بزرگاتون رفتیم بیمارستان که به من امپول فشار بزنن تا زایمان کنم
.نیروانا عروسکم شما هم پیش خالت موندی و من از اینکه یک شب پیشت نیستم خیلی ناراحت بودم
.شب قبل از بیمارستان استرس و هیجان خاصی داشتم از طرفی خوشحال بودم که پسرم و می بینم و از طرفی هم می ترسیدم.شبش دعا کردم و صبح برای نماز بیدار شدم و نماز خوندم و بعد از صبحانه راهی شدیم.وقتی به بلوک زایمانی رفتم ساعت 9 بود آخه دکتر گفته بود ساعت 9 بیمارستان باش.تا کار پذیرش انجام شد ساعت 10 به من امپول فشارو زدن اول دردا کم بود و من با تنفس به کاهش درد کمک می کردم ولی ساعت 11 دردا شدید شد و من جز فریاد کار دیگه ای نمی کردم زمان می گذشت و شرایط خیلی سخت تر می شد ولی خدا بهم کمک کرد و پسرم بعد از تحمل کلی درد ساعت 16:35 دقیقه بدنیا اومد و وقتی روی سینم دکترم گزاشتش احساسی داشتم که قابل وصف نیست.سانیار پسرم از دکترم ممنونم که تمام مدت بالای سرم بود و قران خوند و اخر سر هم اذان در گوشت گفت.بحرحال پسرم تو بدنیا اومدی و من خدا رو این روزها بیشتر شاکرم که مثل خواهرت صحیح و سالمی.
پسرم هیچ مشکلی نداشتی و ما فرداش مرخص شدیم ولی 4 روز که گذشت دیدم چشمات زرد شده و بینیت هم زرده فوری فردا بردمت پیش دکتر نیروانا برات تشکیل پرونده دادم و بعد دکتر گفت بله زردی داره برات ازمایش نوشت و جواب 15.5 بود دکتر گفت باید تو دستگاه بری و ببرمت بیمارستان.انگار دنیا رو سرم خراب شد گفتم دکتر من بیمارستان نمی تونم برم دخترم تنها میشه آخه عزیزم یک شبی که پیشت نبودم خیلی بیتابیم و می کردی.دکتر هم گفت پس یا دستگه بخر یا اجاره کن.من هم فوری خونه اومد و پدربزرگت هم رفت و دستگاه فتوتراپی رو خرید عزیزم 7 روز تو دستگاه بودی و من 8 بار شما رو بردم و ازمایش زردی دادی آخه دکتر می گفت باید هر روز بره که یه وقت نره بالا زردیت.خیلی اذیت شدم و همش نگرانت بودم و روحیم خراب تا اینکه ازمایش 8 زردیت به 10 رسید و دکتر گفت دیگه نه قطره می خواد نه دستگاه.
عزیزم زردیت تا خوب شد دیدم فرداش یک چشمت مدام داره قی می کنه تا 5 روز چشمت همین جوری بو تا اینکه بعد 5 روز گریه کردی و دیگه از فرداش چشمت قی نکرد.خیلی تو این مدت حرص و جوش خوردم تازه داره روحیم خوب میشه و شما هم داری تازه تپل می شی.عزیزم بحرحال فقط از خدا سلامتی تو و دختر نازم و برای همیشه می خوام.
عروسک نازم نیروانا از شما می خوام بگم که روزی که از بیمارستان اومدیم خیلی دلتنگ و ناراحت بودی و مدام بهونه می گرفتی و تا 4 روز فکر می کردی من و می خوان ازت دور کنن و حتی با سانیار بد بودی
.بعد از یک هفته همه چیز خوب شد و برادرت هم خیلی دوست داری و مدام نازش می کنی یا بوسش می کنی و همش می گی رو پام بزارش و وقتی اروغ سانیارو می گیرم می دویی میای پشتش می زنی.قوربون دختر با محبتم برم که انقد برادرش و دوست داره راستی به سانیار می گی دادا
.عروسکم امیدوارم روزهای خوبی و کنار برادرت داشته باشی.دوستون دارم بووووووووووووس


.
یک روزگی سانیار:



سانیار تو دستگاه:


شروع پستونک از روز 14:

صورت معصوم پسرم تو خواب:




بوس فرستادن نیروانا برای سانیار:

محبت خواهری همرا با فشردن داداشی:


اولین باری که خودم بردمت حمام:


عرسک دوست داشتنی من:





خاطرات زایمان و تولد پسرم 


