پارک رفتن نیروانا
سلام به عسل خودم امروز نفس مامان بردمت پارک با خاله سمیرا و
مادربزرگت.دختر نازم انقد شیرین شدی که می خوام بخورمت.
این روزا نسبت به غریبه ها بیشتر احساس غریبی می کنی ولی طبیعی.
پدر سرما خورده
و من نتونستم ازت تو این چند روز زیاد عکس بگیرم ولی چند تا
عکس از پارکت گرفتم.
امتحاناتم تموم شده و می خوام این روزا برات بیشتر وقت بزارم آخه عزیز دلم
نمیدونی از اینکه کنارت باشم چقدر لذت می برم.
خبر خوب اینکه امروز حجم غذات بیشتر شد م من کلی ذوق کردم ریزه پیزه مامان.

حس قشنگی است...
بودن فرزندی که به یک چشم بر هم زدن
دلت را پر از احساس زیبای به پرواز در آمدن می کند...




این هم کار جدید گربه ی من که تا کلاه رو سرش می زارم در میاره


حباب سازی




و در آخر هم لبخند عروسک من

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




پارک رفتن نیروانا
