نیروانانیروانا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه سن داره
زندگی مشترکمانزندگی مشترکمان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

نیروانا و سانیار فرشته های زمینی من...

ختنه کردن سانیارو تولد من

سلام پسرکم عزیزم امروز که برات این پست و میزارم 24روزت و من شما رو بردم و ختنه کردم .عزیزم مبارک باشه .عزیزم این پستم با وجود کارهای زیادی که داشتم برات گزاشتم دلم نیومد بهت تبریک نگم.دوست دارم پسرکم. عزیزم امروز عروسکم نیروانارو پیش مامانم گزاشتم تا از گریه های شما امشب بی خواب نشه و راحت بخوابه ولی جاش خیلی تو خونه خالیه بخاطر همین بعد از ظهر مامانم اوردش دیدمش و کلی ماچش کردم.عزیزای من شما دو تا زیباترین موجودات زندگی منید بوووووووووس . کوچولوهای من فردا یعنی 19 خرداد تولد مامانتونه و مامان 23 سالش تموم میشه.قشنگترینام تو روز تولدم ارزو دارم شما 2 تا و پدرتون همیشه در تمام سال ها ی تولدم کنارم باشین. عکس امروز سانیارم که خ...
18 خرداد 1393

15 ماهگی عروسک عزیزم

نیروانای من عزیزترینم 15 ماهگیت مبارک دختر عزیزم نازنینم روز به روز داری عاقل تر و شیرین تر می شی.عزیز دلم انقد تو این ماه پیشرفت کردی که انگار چند ماه بزرگتر شدی.به شدت از ریخت و پاچ بدت میاد و تمام وسایلت و بخصوص لباساتو سر جاش می زاری و اگر کسی چیزی رو زمین بندازه فوری برش میداری.پوست خوراکی هات و سطل آشغال میندازی .حرف زدنتم خیلی پیشرفت کرده و تقریبا هر کلمه ای که می گیم تکرار میکنی البته به صورت نصفه نیمه.این روزا خیلی تو بغلم میای و خیلی نیاز داری من کنارت باشم منم دریغ نمی کنم و تا می تونم بهت محبت می کنم و کنارتم مدام من و بوس می کنی و دستت و دور گردنم می ندازی و صورتت و میچسبونی بهم الهی مامان قربون دختر با محبتش بره .از...
17 خرداد 1393

عزیزانم سانیار و نیروانا

خوابیدن کنار شما بیدار شدن رو به روی چشمان شما دیدن لبخند هر روزه ی شما گرفتن دستان گرم شما سر بر آغوش شما نهادن سرتان را به سینه فشردن راه رفتن بازو به بازو کنار شما این است تنها ارزوی من رویای شب های من ...
14 خرداد 1393

خاطرات زایمان و تولد پسرم

سلام عزیزای مامان انقد درگیر بودم که وقت اپ کردن نداشتم. صبح روز 25 اردیبهشت یعنی وقتی که من 38 هفته و 3 روز بود که حامله بودم صبح با پدرتون و 2 تا مادر بزرگاتون رفتیم بیمارستان که به من امپول فشار بزنن تا زایمان کنم .نیروانا عروسکم شما هم پیش خالت موندی و من از اینکه یک شب پیشت نیستم خیلی ناراحت بودم .شب قبل از بیمارستان استرس و هیجان خاصی داشتم از طرفی خوشحال بودم که پسرم و می بینم و از طرفی هم می ترسیدم.شبش دعا کردم و صبح برای نماز بیدار شدم و نماز خوندم و بعد از صبحانه راهی شدیم.وقتی به بلوک زایمانی رفتم ساعت 9 بود آخه دکتر گفته بود ساعت 9 بیمارستان باش.تا کار پذیرش انجام شد ساعت 10 به من امپول فشارو زدن اول دردا کم بود و من با ت...
10 خرداد 1393

14 ماهگی عروسکم

سلام عروسک نازم 14 ماهگیت مبارک دختر عزیزتر از جونم. عروسکم روز به روز شیرین تر و بزرگ تر می شی و من بیشتر عاشقت می شم هستی من.این پست شاید پست آخری باشه که از تنهایی هات با خودم می نویسم الان که برات می نویسم تو هفته ی 38 بارداری هستم شاید پست بعدی پسته دونفره یه تو و سانیار باشه.عزیز دلم امروز طبق عادت هر روزمون پارک بردمت آخه این بارداری فرصت خوبی بود برای با هم بودن چون من تمام کلاس هام و تعطیل کردم و دانشگاه هم غیر حضوری واحد برداشتم.امروز وقتی بهت نگاه می کردم از طرفی خوشحال بودم که دیگه داری از تنهایی در میای و از طرفی ناراحت که تو عزیز یکی یدونم فقط 14 ماه رو کنار من و پدرت به تنهایی بودی و تنها عزیز خونه.ولی عزیزم با روحیه...
17 ارديبهشت 1393

روزهای سخت و شیرین

سلام عروسک نازم.تک دختر مامان عزیزم این روزها انقد شیرین شدی که همش می ترسم چشمت بزنن.فوق العاده اجتماعی و خوش رو هستی و به شدت با محبت کلا با همسن و سال های خودت فرق داری.عزیزم ببخشید که دیر میام آپ می کنم آخه این روزها اصلا روحیه و حالم خوب نیست و از شبها بگم که به سختی می خوابم و شما هم 10 روز که داری دندون در میاری و این دندون شما هی کم کم میزنه بیرون و انقدر بخاطر درد دندونت شبا از خواب می پری که من واقعا حالم بدتر می شه و شاید در طول شب 3 یا 4 ساعت بخوابم.بخاطر همین الان 1 ماه که سردرد دارم ولی بجاش شانسی که اوردم نزدیک مامانمم و مدام در طول روز خونه مادر بزرگت خوابم.واقعا ازش ممنونم که شما رو نگه می داره تا من بخوابم و استراحت کنم.ال...
10 ارديبهشت 1393

اولین کوتاهی موی نیروانا عروسکم

سلام عروسک نازم.با اجازتون من و پدر موی شمارو از ته زدیم با ماشین .گفتیم 1 بار اینکارو بکنیم آخه ملوسکم بغلای موهات هنوز موهای نوزادیت بود که رشد نمی کرد و کم بود و ما باید موهات و از ته می زدیم.عروسک نازنم با وجود اینکه موهای نازت و زدیم زیبا ترینی.راستی موهای نرم و نازتم نگه داشتیم با پدر از بس که تو واسه ما عزیزی. نیروانای مامان از این روزات بگم که عاشق پارکی و عاشق نی نی هایی که میان پارک.تازه دختر زرنگم یاد گرفته خودش از سرسره بیاد پایین جالب اینجاست که دختر شجام اصلا نمی ترسه از هیچ چیز حتی از تاریکی و من از این بابت خیلی خوشحالم. عزیز دلم الان که برات می نویسم هفته 34 بارداریم تموم شده و روزها برام خ...
25 فروردين 1393